و در داخل این فضا است که دگر نمی توان از بازنمایی صاف و ساده سخن گفت، بلکه این بازنمایی همیشه در حال فرار رو و دچار بحران است و کاری که می توان کرد نزدیک شدن به این صید و به دام انداختن لحظه ی فرار و نه شکار آن است این امر مستلزم دقت بسیار است و مثلاً وسواس ......
به کلمات هم ناشی از آن حس است که چگونه می توان فرار را اسیر کرد بدون آنکهفرار را به چیزی غیر از فرار و یا به امری عادی تبدیل کرد.مسأله ان است که فرار شکار را بتوان گرفت و نه این که یا شکار را صید کرد و یا آن را رها کرد تا برود و دقیقاً فرار این شکار است که معادلی برای آن بحران است.
فرهاد پور سپس با ارائه مثالهایی از بروز این بحران در اشکال مختلف سعی در تبیین این مطالب نمود که این بحران در همه جا حاضر است و محدود به حوزه های خاصی نیست. در نتیجه این نقاط بحرانی بازنمایی نمی شوند و جملگی انها گواهی بر استیصال اند در این استیصال همان چیزی است که مضامین اصلی نوشته های بلک است. این بحران بازنمایی به قول بدیو در قرن بیستم خود را به شکل نوعی شوق برای امر واقعی جلوه گر ساخت یعنی عرصه ی نمادین بحران زده شده و کسی دیگر بدان بسنده نمی کند و همه به دنبال شکستن این ظاهر و رسیدن به امر واقعی پشت آن هستند چیزی مشابه قیلم ماتریکس ، گویی همه چیز خیالی بیش نیست و اگر واقعیتی باشد آن این واقعیت پشت نقاب است.
استاد فرهادپور ادامه داد: چنانچه رفت ما از ابتدا در گیر نوعی ارجاع به خود هستیم یا بعیارتی اثره ای که مکتب به دنبالش است بحران بازنمایی است. ولی او این را می خواهد بازنمائی کند و این خود را در قالب نوشتن دربارهی نوشتن و باز همان فرمول اجبار به نوشتن ناتوانی در نوشتن و ادامه دادن به نوشتن نشان می دهد و این امر که در اکثر اوقات شکوه و شکایت از نوشتن بی هدف و آرزو برای راحت شدن از آن به وضوح در آثار مکتب قابل مشاهده اند.
این اجبار به بیان را از طریق تن سپردن به بحران بازنمایی می توان فهمید بعبارتی مکتب تنهایا کنار زدن آرایه ها و ظواهر و مواجه کردن ما با نوعی هستی شناسی فقیر یا خالی نیست که برای اولین بار نقاط فرار را به دلیل نبودن جنگل یا شلوغی های شهر در مواجه شدن ما با فضاهایی خالی و کاملاً صاف و تخت به ما می نمایاند. مهم آن استکه اجبار به بیان کردن از دل این تن سپردن می اید.بعبارتی در سه مفهومی که در جلسه قبل مطرح شدند یعنی وضعیت ، کنش سوژه و شکست ، مسأله این بود که این شکست از کجا می آید و آن جایی است که درون پیوستگی این سه مفهوم را بدان باید بپردازیم .درون پیوستگی آنها بدین شکل است که با تن سپردن به یک وضعیت آن وضعیت ساخته می شود. به بیانی دیگر اگر وضعیتی نباشد کنش سوژه ای نیست و اگر کنش سوژه ای هم نباشد وضعیتی.در واقع وضعیت را به شکلی اتخاب می کنیم و با این انتخاب است که وضعیت تعیین کننده می شود و فرد به این وضعیت تن می دهد و این تن دادن است که همان اجبار به انجام است.بدون وجود سوژه ای که تن به وضعیت بسپارد وضعیتی هم در کار نخواهد بود بلکه مکان و زمانی است مثل بقیه مکانها و زمانها چنانچه در بررسی مثال کانتی در جلسه گذشته بررسی شد انتخاب اولیه ای هست که بر اساس آن اخلاق ساخته می شود که می توان نامش را انتخاب ، انتخاب کردن گذارد و حالتی اجرایی پیدا می کند. مسأله آن است که خود ما با انتخاب این انتخاب اجرایی، آزادی را به چارچوبی تبدیل می کنیم که می خواهیم درون آن عمل کنیم و این آزادی مقدم به هر هنجار اخلاقی است خواه نامش خیر اعلاء باشد ، یا فایده ی همگانی و یا هر نام دیگری البته این انتخاب اجباری اولیه بسیار با انتخاب های دیگر فرق می کند. چه برای فرد و چه برای جامعه چیزی به نام وضعیت طبیعی نداریم و بیرون از این ها صرفاً آشوب و مغاک نهفته است ولی وقتی انتخاب می کنیم در واقع چار چوبی را انتخاب می کنیم که پس از عمل انتخاب به وضعیت ما تبدیل می شود و پس از آن ما را مجبور به عمل کردن می نماید.انتخاب های دورن این چارچوب با انتخاب خود چارچوب تفاوت بسیار مهمی دارد.چنانچه در بحث اشمیدس رفت ابتدا نظامی پا می گسرد و سپس محتوایی بدان افزوده می گردد.در این جا هم نوعی انتخاب اولیه داریم که به شکلی منفعل باید پذیرفته شود و سوژه باید به چارچوب وضعیت ، وضعی که اتفاقاً متعالی نیست تن دهد عملاً جایی سوژه می شویم که تن به وضعیتی می دهیم که انتخاب می کنیم و آن انتخاب اولیه تعیین کننده ما می شود به بیانی دیگر آزادی عبارت است از این که افراد آزادند که تعیین نمایند که چه چیزی می تواند اورا تعیین بنماید و این همان انتخاب اولیه ، انتخاب چارچوب است.
نفس انتخاب ضروری است و می این که چه چارچوبی را انتخاب می کنیم امری حادث است.آدررنو می گوید همه ی سوژه ها اثره اند ولی همه ی اثره ها سوژه نیستند و این یعنی بعنوان سوژه دچار انفعالی هستیم و آزادی ما بدان معنا نیست که هر کاری را خواستیم انجام دهیم بلکه بدان معناست که آنچه ما را تعیین می کند را انتخاب کنیم ولی تلاش برای رسیدن به هویتی منسجم و خود آئین فارغ از دگر ائین تلاش بیهوده است.
در ادمه فرهادپور اقدام به مقایسه وضعیت ،کنش و شکست که در بالا مطرح شد با آنچه بدیو مطرح می کند پرداخت .بدیو می گوید آنچه ما داریم در کل عبارت است از جهانه یعنی اشیاء و امور فیزیکی آنچه علم و پوزیتیوسم بدان علاقه مند است.زبانها یعنی آنچه هرمونئیک بدان علاقه مند است و از جمله آن می توان به فرهنگ ها، تاریخ ها ،ادبیات هنر و ..... اشاره کرد و سرانجام حقایق همه ی انها باز میگردد به موجودی به نام انسان که هم درون جهانهاست و هم فضای نمادین و آیین ها و زبانهای خورشید را دارد.وی علاوه بر این دو (جهانها و زبانها) حقایق نیز هست که از قضا ربطی به ما ندارد. و نامتناهی اند و ما از طریق ترک خوردن هویت مان می توانیم با این حقایق مرتبط شویم ون برای حقیقت نمی توان از قبل برنامه گذارد و قاونی برای رسیدن بدان کشف کرد.نکته ی اصلی و مهم آن است که ما قادر باشیم که آن ساختار و چارچوبی را که از ابتدا تعیین کرده ایم تغییر دهیم .به بیانی دیگر بجای آنکه عملکرد خودمان را درون این چارچوب تکرار کنیم چارچوب را عوض کنیم و با عوض کردن این چارچوب می توان به حقایق دیگررسید.این مسأله ای است که در آثار بکت هم قابل مشاهده است و بکت بودن تبدیل شکست به موضوعی برای ژستی هنر از شکست صحبت می کند او تلاش می کند تا نشان دهد برخی مواقع ما بارقه ای از چیزی می بینیم غیر از وضعیت ستودنی که در اغلب اوقات خودش برایمان ترسیم می کند.
وی افزود: برای بکت نوشتن به عنوان عملی فرا متا فیزیکی همواره همراه بکت است و لذا جوهر اصلی نوشته های بکت رجوع به خود یعنی نوشتن درباره ی عدم امکان نوشتن و جلوه گری از آن است که این فقر و ذلت و شکست را کسی به شکل پیروزی و غا جلوه دهد.ولی در بکت هم ما با نوعی قهار روبرو هستیم که آیا در بکت ما با حقیقتی هنری روبرو هستیم یا باصنعتی به نام بکت سازی و این قهار وجود دارد و نمی توان با بحث و گفتگو برآن غلبه کرد و این امکان وجود دارد که حتی صحبت خود من درباره ی بکت به بخش از صنعت بکت سازی تبدیل شود و بنابراین مثل هر قماری تن به ریسکی داد که آینده اش نا معلوم است.
بخش پایانی صحبت های فرهاد پور ارجاعی دیگر به بکت بود:فرهادپور معتقد است که در بکت سه مفهوم وضعیت کنش و شکست همراه با نوعی تلاش برای پاک کردن صحنه ، کم کردن از صحنه و بازنمایی به جهت روشن سازی امور است. به عبارت دیگر گاهی فاکت اولیه گشودن فضا و پاکسازی اش از شلوغی های درونش قدم اساسی نخست است . وی سپس به بررسی تک تک برخی از کارهای بکت پرداخت و افزود که آنچه او قصد گفتنش را دارد این است که در این آثار ما با نوعی وضعیت روبرو هستیم و بکت تلاش می کند تا وضعیت را از تمام آسمانهای زیادی پاک نماید تا اصل کلام روشن گردد ولی این که آیا این عمل نوعی از هستی شناسی چنان که بدیو می گوید است و یا تن دادن به شکست یعنی پذیرفتن شکست و این که وضعیت را نمی توان به شکلی رومانتیک به امیدی در انتهای گفتار وصل مسأله ای قابل تأمل و بررسی است.
فرهادپور ادامه داد: بحثی که مطرح می شود آن است که ما از بکت استفاده کردیم تا وضعیت خودمان را بنما یا نیم و دیدیم درست بر عکس اول بحران بازنمایی می آید و بعد اشتیاق برای درک وضعیت درگیر شدن با مسائلی چون مدرنیسته و پست مدرنیته بررسی تفاوت بین آن دو و چگونگی حرکت از یکی به دیگری و یا در حوزه ی داخلی ما درگیری میق سنت و مدرنیتنه و مسائلی از این قبیل .این امر که آیا در آثار بکت با کنارگزاردن این قضیه به شکل دیگری از پرداختن به وضعیت می رسیم شکلی از خلاص شدن از استیصالی است که نه تنها در زندگی فردی که حتی در نهاد های بین المللی هم حضورش بارز است.هدف هم نه بر اساس کلک قدیمی فرار کردن مثل همه بلکه در مقابل تن دادن به وضعیت است .به عبارتی بدون تن دادن به رمانتیسیسمی سخیف غیر از آنچه رفت آیا راه دیگری برای فهم بحران بازنمایی و چارچوب نیست این وجود دارد یا خیر؟
در پایان فرهادپور بررسی مفهوم potentiality در اگامبن و مفهوم منطق استثناء مباحث اصلی جلسه ی آینده اعلام کرد.جلسه آینده کلاس روز یکشنبه 27 دی ماه برگزار می گردد.