چهارمین و آخرین جلسه از سلسله کلاسهای مراد فرهادپور با عنوان خوانش دیالکتیک منفی روز یکشنبه ۱۶ اسفند ماه در مؤسسه پرسش برگزار گردید.
در ابتدا فرهادپور به بررسی رابطه ی میان مفهوم و رنج پرداخت و این امر را با بررسی کلیاتی در ارتباط با رنج آغازید. وی شکل غالب پرداختن به رنج را در غرب بودیسم دانست که نوعی هستی شناسی رنج است و مقابله با رنج را در رفتن به سمت نوعی نیستی بی شکل به نام نیروانا میداند. در تقابل با این نمونه، مساله رنج و بیان از قبل مطرح بوده است و این دو در قالب تراژدی برخورد می کنند. وی نمونه ی دیگر این تقابل که زمینه ی اصلی کار آدورنو است را الهیات رنج دانست یعنی مفهوم رنج در سنت یهودی-مسیحی که با هستی شناسی کاری ندارد و یسش تر با تاریخ مربوط است. بنابراین آنچه با آن روبروییم درک تاریخی از رنج است که با مساله زبان و همچنین هبوط زبان و نیز با تاریخ پیوند دارد. در فلسفه آدورنو با این مورد در چارچوب نقد کلی آدورنو از مفهوم تجربه روبرو میشویم؛ جایی که آدورنو مفهوم تجربه ی روحانی یا معنوی را در مقابل آن مفهومی از تجربه قرار میدهد که از کانت به بعد وارد فلسفه و عقل گرایی نوین میشود و این نکته را مطرح میکند که آنچه تحت عنوان تجربه عینی به ما عرضه میشود تجربهای است آسیب خورده، نقصان یافته و زخم خورده. وی افزود: در حل شدن ابژه در مفهوم، آنچه حذف میشود سویه ی فرا مفهومی ابژه است، جایی که ابژه تن به سلطه گری مفهوم و حل شدن در کلیت نمیدهد. همواره پس مانده ای میماند که آنچه حذف میشود دقیقاً سویه ی بیانی به قول آدورنو است. بعبارتی سویه ای که متکی بر تفکر اینهمانی نیست و این سویه به نفع شکلی از تفکر که فایده گرا و عقل گراست و تجربه را به منطق سلطه پیوند میزند حذف میشود.
فرهادپور ادامه داد: در تقسیم کاری که در روابط بورژووایی با آن روبروییم مساله پرداختن به سویه ی جدا شده و سرکوب شده که تن به منطق علمی نمیدهد به هنر سپرده میشود، درواقع آن طور که آدورنو مطرح میکند معنای مفاهیم استوار بر حضور زبان زنده در متن تجربه اجتماعی است بعبارتی نکته اساسی آن است که افسون زدایی، مفاهیم را از معنا خالی میکند ولی مساله آن نیست که بتوان به دلخواه این خلاء معنا را پر کرد چنانکه در فلسفه با ساختن مجموعهای از مفاهیم جدید روبروییم که گمان میکنند میتوانند با این مفاهیم حق مطلب را در باره ی تجربه ادا کنند. نقطه ی مقابل این امر، دیدن کل در جزئیات است هرچند امر غیر این همان را نباید خودش را به یک فتیش تبدیل کرد و تصور کرد که بطور بیواسطه میتوان در دل خود این امر حقیقتی را یافت. لذی هدف روشن ساختن این امر است که نقصان تجربه و حمله کردن به عقل مدرن و افسون زدایی نباید راه را برای انواع و اقسام خرد ستیزی باز کند و یا مهر تاییدی بر برخی فانکشن های هنر و یا انواع بازارهای تولید معنویت و دادن احساس آرامش باشد.
فرهادپور ادامه داد: آنچه سعی در رسیدن بدان داریم پیدا کردن کل آن رسوب تاریخی است که در یک شیء جمع شده است یعنی آن سویه غیر این همان در برگیرنده ارتباطات این ابژه با ابژه های دیگر در متن ساختاری تاریخی و اجتماعی و نه ساختن یک بتواره از این ابژه با توهم رسیدن بیواسطه و عرفانی به آن. البته رابطه ساختار تاریخی با این مفاهیم هم رابطهای علّی نیست، مساله ساختن متافیزیکی تاریخی به شکلی که بعنوان مثال در مارکسیسم ارتدوکس میبینیم نیست، صحبت از آن است که مفاهیم خودشان توصیف کننده ی این تجربه روحانی آدورنویی میشوند. آدورنو میگوید وقتی ابژه را در متن یک منظومه دیالکتیکی قرار دهیم آن زمان است که ابژه خودش را به روی یک آگاهی مونادولوژیک میگشاید، آگاهی که میتواند جرئی ترین امور را بعنوان یک موناد بخواند، موناد که چیزی است که ساختار امر کلی را درون خودش دارد. بنابراین در برابر کلیت انتزاعی و بیرونی تفکر عقل گرا که ابژه را بر اساس یافتن وجوه مشترک دسته بندی مینماید، در آدورنو به سمت نوعی جهان شمولیت درون ماندگار حرکت میکنیم که طی آن کل ساختار بیرونی جامعه و تاریخ در دل یک امر تکین بیان میشود. بنابراین مساله آن است که چگونه این تاریخ رسوب کرده در دل ابژه متجلی شود و بیرون آید.
در ادامه فرهادپور نکته ی مهم را آن دانست که کمبود تجربه از درون خود مفاهیم رخ میدهد بعبارتی آنچه تحت عنوان ارتقاء رنج به مرتبه ی مفهوم در جلسه ی قبل مطرح شد عملاً به این معناست که خود مفاهیم این کمبود را در دل خودشان می آشکارند و اینطور نیست که بتوان برای بخش گمشده ی تجربه، مفاهیمی عرفانی جعل کرد و در بازار فروخت. این خود مفهوم است که نشان میدهد پسمانده ای باقیمانده و بین خودش و ابژه تطابق کاملی وجود ندارد ولذی دعوی مفهوم به روشنی زیر سؤال میرود و مفهوم زخم می خورد. این بدان معناست که ارتقاء رنج به مرتبه مفهوم نه به معنای ساختن مفهومی عجیب برای بیان رنج بلکه درونی شدن رنج است در دل خود مفهوم یا به بیانی دیگر مفهوم نا کامل بودن خودش را بیان میکند و وابستگی خود به تجربه را عیان می سازد.
فرهادپور نکته ی بسیار مهم را آن دانست که مساله روشن ساختن نارسایی این و یا آن مفهوم خاص نیست بلکه عیان ساختن نارسایی مفهوم در مقام مفهوم و کل تفکر مفهومی است. این به معنای عدم انسجام امر نمادین، زبان، عقل و یا آنچه لکان دیگری بزرگ می نامدش است .
بخش دوم بحث به بررسی نکاتی از فصل مربوط به آزادی در کتاب دیالکتیک منفی اختصاص یافت. فرهادپور در این قسمت با اشاره به اینکه مضمون آزادی در این کتاب بر اساس نقد کانت، فلسفه اخلاق و عقل عملی کانت، حرکت میکند ادامه داد: از آنجایی که در کل فلسفه عملی کانت آزادی ارتباط پیچیدهای با مفهوم عقل – و نه فهم – دارد و جهت گیری کلی فلسفه کانت به سمت جا انداختن آزادی به عنوان نوعی قانون عقلانی و حتی نوعی علیت عقلانی است، بنابراین مهمترین جنبه ی نقد آدورنو به سمت پیوند بین آزادی و عقل نشانه میرود. مثالی که وی به آن اشاره مینماید هملت به عنوان نمونه ی سوژه ی مدرن است چنانچه در هملت مهمترین نکته واگرایی آگاهی و عمل است به این معنا که وی به مساله آگاهی دارد ولی این آگاهی هیچ گاه به عمل بدل نمیشود. بنابراین در کل نوعی واگرایی بین عقل و عمل را در هملت میتوان تشخیص داد. فرهادپور سپس با نقل گفته ی : (( هر چه سوژه بیش تر به یک وجود برای خود بدل شود، هرچه فاصله میان سوژه و سازش و تطابق یکدست او با یک نظم عینی داده شده بیش تر گردد، وحدت عمل و آگاهی او کمتر میگردد )) از آدورنو، معنای این گفته را این امر دانست که در سوژه ی مدرن هر چه وی خودآیین تر میشود، آنچه شروع و پیشفرض قهرمانان تراژیک است، هر چه وی تلاش میکند تا وجودی برای خود باشد، عمل او از آگاهیاش و بصیرتش فاصله دارتر میشود. این امر نشانه ی آن است که در سوژه مدرن، با رفتن به درون خود، از عرصه ی عمل دور میشویم و مفاهیمی چون جبر و اختیار و اینکه چه میتوان کرد بیمعنی میشوند.
وی ادامه داد: آدورنو در کل آزادی را به مثابه نوعی تکانه میگیرد. او بدون ورود به عرصه ی اعداد و ارقام گرسنگان و رنج بران آزادی را به این شکل میبیند که مثلاً فرد به جایی میرسد که میگوید هیچکس در دنیا نباید گرسنه باشد و یا شکنجه شود. او تکانه ی آزادی را نوعی ترک یا گسست در نظم فردی و اجتماعی میبیند، نوعی تن ندادن به همرنگ شدن، نوعی گیر دادن کودکانه به یک مساله. فرهادپور افزود: این تکانه را نباید به مثابه بازگشت به حوزه ی روابط فردی و صمیمی گرفت. چنانچه در روستا به عنوان مثال ما با همدردی افراد با یکدیگر روبروییم ولی همین افراد اگر کل افراد روستایی دیگر بمیرند چه بسا اندکی متأثر هم نشوند.در مقابل در زندگی مدرن شهری همدردی جمعی را داریم ولی رابطه ی صورت به صورت را از دست میدهیم. لذی منظور از تکانه بازگشت به جامعه ی صمیمی روستا نیست بلکه نوعی انتخاب امر محال است. آدورنو آزادی را ورای قلمرو آگاهی به قلمرو تجربه نقصان نیافته یا معنوی – معنوی بودنی که به معنای عرفانی بودن و روحانی بودن نباید گرفته شود، بلکه تجربهای کاملاً مادی و ملموس است، چنانچه درست در همین فضای به اصطلاح عرفانی است که تجربه کاملاً نقصان مییابد و تبدیل به شکلی از سازش با کلیشه های حاکم بر معنویت میشود – ربط میدهد. بر همین اساس آزادی نوعی آشتی با طبیعت است که بیش از آنکه فرد با طبیعت یکی شود، تفاوت خود با طبیعت را به خوبی می فهمد. بنابراین آزادی نوعی شکاف تاریخی هم در طبیعت درون است و هم برون و همانطور که در عقل انتزاعی کانتی خانه ندارد، بنیانش به نوعی غریزه طبیعی ناب هم بر نمیگردد.
فرهادپور ادامه داد: نکتهای که میتوان بدان پرداخت ارتباط آزادی با امر مثبت و ایجابی است. آدورنو معتقد است آزادی تنها به صورت منفی و در تناظر با یک عدم آزادی خاص تعریف میشود و در غیر این صورت چیزی از آن باقی نمیماند جز یک گویی که. نکته ی اساسی آن است که نقدی که از کانت انجام میپذیرد آن است که از آنجایی که قرار است آزادی با آدمیانی واقعی ارتباط داشته باشد، خواه نا خواه با علیتی که بر جهان پدیدارین حاکم است درگیر میشود، این با مفهوم کانتی آزادی ناسازگار است چون آزادی قرار است فراتر از این علیت باشد. نظریه ی آزادی کانت همواره با فاصلهای میان جهان اخلاقی یا جهان باید و جهان تجربی روبرو است. فاصله ی میان این دو را کانت با مفاهیمی چون قانون، احترام، اجبار و وظیفه پر میکند در حالی که تمام این مفاهیم نشانه ی نوعی سرکوب اند. آدورنو میگوید که کانت هم مثل همه ی ایده آلیست ها تاب تحمل آزادی بدون جبر و زور را ندارد و این یعنی آزادی همواره در چارچوب هایی و طبق شرایط از پیش تعیین شدهای به ما عرضه میگردد. بنابراین علیرغم امکان تفسیری به شکلی دیگر از کانت، درک رایج از فلسفه ی کانت ما را با نوعی دوگانگی روبرو میکند، از طرفی آزادی به مثابه اراده ی آزاد و از طرفی دیگر آزادی همچون تن سپردن به قانون در قالب وظیفه. فرهادپور افزود:به نظر میآید ترس کانت از مطرح کردن آزادی بدون اما و اگر و قید و بند قانون و مبانی ناشی از ترس همیشگی جامعه ی بورژوایی از آنارشی است و این رایج ترین واکنش به همان تکانه ی آزادی آدورنویی است.
قسمت پایانی بحث به امکان خوانشی دیگر از کانت که بتواند این دوگانگی را بر طرف کند اختصاص یافت. فرهادپور با بررسی رابطه ی میان اخلاق کانتی و سادیسم که در نظریه ی انتقادی مورد تأکید قرار میگیرد به این نکته پرداخت که در لکان با قرائتی معکوس روبروییم که طی آن این ساد است که پیرو کانت است و نه برعکس. لکان به دنبال نشان دادن این امر است که چطور اخلاق کانتی به دنبال امر محال است و انگشت بر شکاف موجود در وضعیت میگذارد. از آنجا که کانت آزادی را مقدم بر امر خیر میداند لذی اخلاق در وی نوعی اخلاق جوهری نیست. نتیجه ی کار آن است که آزادی چه در انتخاب شر و چه در انتخاب خیر، میتواند نمایانگر بروز و ظهور سوژه باشد و در هر دو حال سوژه میتواند محتوای تجربی خودش یعنی علائق و منافعش را زیر پا بگذارد. بر اساس این تفسیر قدیس و جانی یکی میشوند چنانکه جانی را میگویند توبه کن! و گرنه اعدامت میکنند و در آن دنیا گیر لعنت ابدی می افتی و او در جواب میگوید که مهم نیست! بعبارتی او با آزادی خودش عملی را انتخاب میکند که به شکلی امر محال است و او را به هیچ شکل نمیتوان به درون حوزه ی امر تجربی باز آورد. بنابراین فلسفه ی کانت گرچه از یک طرف عقلانی کردن آزادی و سوژه ی آزاد است ولی با راندن این آزادی به انتها و با اصل قرار دادن این آزادی، در عین حال این آزادی را به نقطه ی مازاد و یا حفره ی موجود در عرصه ی تجربی بدل میکند.
سینا بدیعی / دانش پژوه موسسه پرسش