پسا مارکسیسم

درسگفتارهای پاییزه موسسه پرسش،هفته دوم آبان ماه

درسگفتار پسا مارکسیسم
دکتر محمدرضا تاجیک
شروع دوره از شنبه 1391/8/6 ساعت 17-19


لینک ثبت نام اینترنتی

طرح درسگفتار:

1

در زمانه‌ی ما، بر ویرانه‌های مارکسیسم ارتدوکس، نهالِ اندیشگی نوینی به‌نام «پسامارکسیسم» در حالِ روئیدن است؛ نهالی که هم نشانی از نوعی «بدعت» در آن نهفته و هم نشانی از چیزی «بدیع» در آن آشکار است. به بیان دیگر، پسامارکسیسم، هم پیام‌آورِ «گسست» است، و هم نویددهنده‌ی «پیوست»؛ هم «مابعد» است و هم «فراسو»؛ هم «آغاز» است و هم «ادامه»؛ هم «عبور» است و هم «توقف»؛ هم «سازه‌شکن» است و هم «سازه‌ساز»؛ و در یک کلام، هم «مارکسیسم» است و هم «مارکسیسم» نیست. مارکسیسم است، زیرا خود را «خوانشی دیگر» از میراثِ نظری مارکس می‌داند، و مارکسیسم نیست، زیرا بت و بت‌خانه‌ی مارکسیسم ارتدکسی را با هم به آتش کشیده است. هم‌چنین مارکسیسم است، زیرا نمی‌توان آن را محصولِ یک تحول و تبدل رادیکال ایدئولوژیک تعریف کرد، بل‌که بیش‌تر تلاشي است براي انطباق با دگرگوني‌هاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي جهان، و مارکسیسم نیست، زیرا نمی‌توان آن را صرفا حركتي براي روزآمد كردن ماركسيسم تعریف کرد، بل‌كه بيش‌تر می‌توان آن را تلاشی براي تجديد ساختار و بازسازي كامل اين ايدئولوژي دانست. و بالاخره، پسامارکسیسم؛ به‌تصریح لاکلاو و موف، هم به‌معنای بازگشت به بنیان‌ها و اصول اساسی مارکسیسم، و هم به‌معنای تلاش برای بهره بردن از تئوری‌های جدید پساساخت‌گرایی، واسازی، پسامدرنیسم و فمنیسم در بازخوانش مارکسیسم ـ به‌گونه‌ای که آن را با فضای جدیدِ فرهنگی مخالفِ دکترین مارکسیسمِ کلاسیک مرتبط کند ـ است. در یک کلام، به تعبیر استوارات هال، پسامارکسیسم آمیزه‌ای از «یک جنگِ مانور» علیه چپِ مارکسیستی و «یک جنگِ موضع» درونِ حوزه‌ی دانشگاهی است.

 

از این‌رو، پساماركسيسم بيش از آن‌كه در چارچوبِ اصولِ «راديكاليسمِ سنتي» قابل تعریف و تحليل باشد، در پرتو تحولاتِ سياسي و فلسفيِ دو دهه‌ی اخير قابل فهم است. با خوانشی دیگر می‌توان گفت، تجديدنظر كردن در شرايطِ جديد سوسياليسم، پسامارکسیست‌هایی هم‌چون لاکلاو و موف را لاجرم مي‏كند تا اولاً، پذيراي دگرگوني‌هايِ جهاني كه در آن زندگي مي‏كنند ـ با همه‌ی ابعاد بي‌بديلش ـ باشند، و براي سازگار كردنِ آن‌ها با طرح‏هاي كهنه و قديمي تلاش نكنند. ثانياً، عبور از شرايط و زمانِ حال به گذشته را مشي و هدفِ خود قرار داده و به كنكاش و وارسي و بررسي شالوده‌شكنانه وقايع گذشته، هم‌چون مبارزات، كشمكش‏ها و ستيزش‌ها، به‌عنوان شجره‏نامه‌ی وضعيتِ كنوني، بپردازند.

 

در این مسیر اندیشه‌سوز/ساز، این‌دو اندیشمند تلاش می‌کنند هم‌چون بازي‌گران مؤثر در تاريخ معاصر، ایفای نقشي فعال و آگاهانه و نه انفعالي و كوركورانه را در دستورکار اندیشگی خود قرار دهند و هدفِ خود را انتزاعي روشن (به‌طور نسبي) از كشمكش‏هايي كه در آن سهيم هستند و فهم تغييراتي كه پيشِ چشمان‌شان رخ مي‏دهند ـ به‌ویژه، درکِ این واقعيتِ تاريخي که پروژه‌ی سوسياليستي كه امروزه با چهره‌اي متفاوت بروز و ظهور يافته ـ با واقعيتِ تاريخي چند دهه‌ی پيش تفاوتِ زيادي دارد و تنها زماني مي‌توان تعهد و رسالتِ خود را به‌عنوان يك متفكر و سوسياليست، به انجام رساند كه از همه‌ی تغييرات آگاه بود و در كوشش براي رسيدن به همه‌ی نتايج در سطح تئوري پافشاري كرد، تعریف کنند. به‌تصريح آنان، تنها راهنماي سوسياليست‌ها براي انجام اين وظيفه، مي‌بايد «دقتِ بسيار و عميقي» باشد كه لئوناردو به‌عنوان قانونِ كار فكري از آن ياد مي‌كند: دقتي كه هيچ فضايي براي شعبده‏بازاني كه صرفاً به‌دنبال حمايت از يك توجيه متروكند، باقي نخواهد گذاشت.

 

بر اساس آموزه‌های این‌دو، زمینه و بستر ایجاد روابط جدید سلطه و ابراز خصومت، مقاومت، و مخالفت با آن از زمان جنگ جهانی دوم زمینه‌ای به‌شدت در حال تغییر با پیچیدگی فزاینده‌ای بوده است که شامل دگرگونی‌های مهم اقتصادی، فرهنگی و سیاسی می‌شود. به‌لحاظ دگرگونی‌های اقتصادی، فرایند اشاعه‌ی روابط تولید سرمایه‌داری در حوزه‌های بیش‌تر و بیش‌تری از زندگی اجتماعی در جریان بوده است. فرایندِ کالایی‌شدن و منطق انباشتِ سرمایه‌داری اکنون دیگر هیچ حد و مرزی نمی‌شناسد و در عمل همه‌ی حیطه‌های زندگی فردی و جمعی را دربرگرفته است. با این حال، به موازاتِ اشاعه‌ی روزافزون روابط سرمایه‌داری و توسعه‌ی انواع جدید لذت و انقیاد، شکل‌های جدید و متعددی از مبارزه و مقاومت نیز، ایجاد شده است. به همین سیاق، رشد و نموِ سیاسیِ دولت‌رفاهِ مداخله‌گرای کینزی آثار و نتایج پیچیده و ناهمگونی به‌دنبال داشته است، از جمله فراهم آوردن شرایط لازم برای نظام نوین انباشتِ سرمایه‌داری؛ پروراندن نوع جدیدی از حق یعنی «حقوقِ اجتماعی»؛ برپا داشتن شکل‌های جدید سلطه و انقیاد و همراه با آن شکل‌های تازه‌ای از تخاصم و مبارزه.... «با توجه به منش بوروکراتیک مداخله‌ی دولت، ... ایجاد «فضاهای عمومی» نه به‌صورت دموکراتیزه کردن واقعی، بل‌که از طریقِ تحمیل شکل‌های جدیدِ سلطه و انقیاد انجام می‌پذیرد. در همین‌جاست که باید در پی بسترِ مساعدی باشیم که مبارزه‌های متعددی علیه شکل‌های بوروکراتیکِ قدرتِ دولتی در آن می‌رویند.» و سرانجام، مسئله‌ی دگرگونی‌های فرهنگی نیز مطرح است، به‌ویژه رشدِ سریع رسانه‌های ارتباط جمعی که موجبِ رشد و نمو صورت‌ها و کنش‌های فرهنگی جدیدی شده است. همانند تغییرات اقتصادی و سیاسی، پیامدهای دگرگونی‌های فرهنگی نیز، پیچیده و مبهم‌اند. از یک‌طرف، به‌نظر می‌رسد این دگرگونی‌ها موجبِِ «توده‌ای شدن»، «هم‌شکل شدن» و رام و خنثی‌گشتن شده باشند، اما از طرف دیگر، نشانه‌های دموکراتیزه شدن شکل‌های فرهنگِ مصرف نیز، دیده می‌شوند که برای مثال، در «پیدایش مبارزه‌های جدیدی که نقش مهمی در طرد شکل‌های قدیمی انقیاد ایفا کرده‌اند، مشهود است.‌

 

با این بیان، لاکلاو و موف می‌خواهند به‌ما بگویند در فضاي سياسي و فرهنگي موجود، گشتاوري‌هاي ساختاريِ سرمايه‌داري، منجر به افول طبقه‌ی كلاسيكِ كارگر شده است، روابطِ توليد سرمايه‌داري در حوزه‌ی زندگي اجتماعي نفوذِ عميقي كرده و آن را دست‌خوش جابه‌جايي و دگرگوني كرده است، دستگاه بوروكراتيك دولتِ رفاه، منجر به توليد اشكال جديد اعتراضاتِ اجتماعي شده است، ظهور بسيج توده‌ها در كشورهاي جهانِ سوم، الگوهاي كلاسيكِ مبارزه‌ی طبقاتي را به چالش طلبيده است، ظهور بازی‌گران اجتماعی جدید، هم‌چون زنان، اقلیت‌های قومی و جنسی، طرفدارانِ صلح، مخالفینِ انرژی هسته‌ای، موجب تکثیر حاملان و عاملانِ تغییراتِ تاریخی شده است، بروزِ اشکال جدیدِ رفتار سیاسی، به‌گونه‌ای عمیق و گسترده بر قوانین حرکت آن‌چه به‌طور سنتی «زیرساخت» نامیده می‌شود، تاثیر گذارده است. در این وضعیت، دیگر نمی‌توان به هیچ «حقیقتِ ثابت» و هیچ «قانونِ تحولِ تاریخیِ اطمینان‌بخش» دل خوش داشت و بالمآل، در این وضعیت، چپ هيچ گزينه‌اي جز اين‌كه خود را تسليم كثرت‌گرايي و منطق و منش جنبش‌هاي جديد اجتماعي نمايد، ندارد. به بيان ديگر، چپ براي تضمين مانايي خود نيازمند پويايي عميقِ نظري (تئوريك) است، و اين نيز حاصل نمي‌گردد مگر از رهگذر نوعي واسازي راديكال «انگاره‌ی سياسيِ» سنتيِ حاكم بر جريان چپ. اين فرايند، به‌نوبه‌ی خود، متضمن پيرايش چهره‌ی قدسي ماركسيسم و سوسياليسم و حذف و طرد اصول مقدسي هم‌چون: «طبقه‌گرايي»،.«اقتصاد‌گرايي»، «دولت‌گرايي»، «جزميت‌گرايي»، «انقلاب‌گرايي»، «تاريخ‌گرايي»، «جهان‌شمول‌گرايي»، «جوهر‌گرايي» و... است.

 

مواضع درون/برون‌مارکسیستی لاکلاو و موف، آشکارتر خود را در فاصله‌گيري توامان آنان از چپِ سنتی و مدرن و راستِ سنتی و مدرن ـ و تلاش آنان براي گشودنِ عرصه‌ای جديد براي سياست، از یک‌سو، و عبور هم‌زمان آنان از ایده‌ی «عبور از مارکسیسم» رادیکالیست‌های پساساخت‌گرا ـ پسامدرن و اتخاذ رويكردِ سياسي مستقل و متمايز، از سوی دیگر ـ نشان می‌دهد. به‌ اقتضای چنین مواضعی، لاکلاو و موف، در همان آغازین مباحثِ کتابِ خود، به‌صراحت اعلام می‌کنند که, نظریه‌ی مارکسیستیِ نظریه‌پردازانی هم‌چون کائوتسکی به‌غایت خام و ساده‌انگارانه است, آن‌هم درست به همان معنای ابتدایی و حقیقی کلمه که بر مبنای آن کائوتسکی به‌نحوی کاملا آشکار نظریه‌ای درباره‌ی فرایند ساده‌سازی رو به افزایش ساختار اجتماعی و آنتاگونیسم‌های نهفته در بطن آن، ارائه می‌کند. به تصریح او، جامعه‌ی کاپیتالیستی به‌سوی نوعی تمرکز فزاینده‌ی دارایی و ثروت پیش می‌رود که در دستانِ معدودی از بنگاه‌ها قرار دارد؛ و نوعی پرولتاریزه شدن سریع گوناگون‌ترین اقشار اجتماعی و مقولاتِ شغلی و حرفه‌ای نیز، با فقر رو به گسترش طبقه‌ی کارگر ترکیب می‌شود. این فقر و قوانینِ ضروری تحولِ سرمایه‌داری که در خاستگاه سرمایه‌داری نهفته است، موانعی بر سر راه نوعی خودآئین شدنِ واقعیِ عرصه‌ها و کارکردهای موجود در متنِ طبقه‌ی کارگرند: مبارزه‌ی اقتصادی، صرفا می‌تواند به موقعیت‌های اندک و بی‌ثبات دست یابد و این امر، به‌ نوعی انقیاد موجود و بالفعل اتحادیه‌ی کارگری تحتِ سازمان حزبی می‌انجامد، سازمانی که خود به تنهایی می‌تواند موضع پرولتاریا را از طریقِ تسخیرِ قدرتِ سیاسی به میزانی چشم‌گیر دست‌کاری کند. سویه‌ها یا مقوم‌های ساختاری جامعه‌ی کاپیتالیستی، هم‌چنین فاقد هرگونه شکل خودآئینی نسبی‌اند. از این‌رو، ساده‌انگاری موجود در پارادایم کائوتسکی، پیش از هر چیز، نشان از نوعی ساده‌سازی نظام تفاوت‌ها و تمایزهای ساختاری که برسازنده‌ی جامعه کاپیتالیستی‌اند، دارد. نظریه‌ی کائوتسکی، نه صرفا بدین‌دلیل که تفاوت‌ها و تمایزهای ساختاری را تقلیل می‌دهد، بل‌که به این علت که از طریق انتسابِ یک معنای واحد به هر یک از این تفاوت‌ها، آن‌ها را به‌مثابه یک «کلیت» تثبیت می‌کند، ساده‌انگارانه است.

 

در نهایت، سادگی یا ساده‌انگاری در یک ساحتِ سوم نیز، حضور دارد، یعنی آن ساحتی که به نقشِ خودِ نظریه ارجاع می‌دهد. اگر اين متن كائوتسكى‌اى اوليه با متون ديگرى مقايسه شود كه در زمره‌ی نوعى سنتِ متقدم يا متاخر ماركسيستى جاى دارند، آن‌گاه درمى‌يابيم كه اين متن خصلتى حيرت‌انگيزتر در دل خود جاى داده است: اين متن، خود را نه به‌منزله‌ی نوعى مداخله براى عيان ساختن معناى بنيادين تاريخ، بل‌كه به‌منزله‌ی سيستماتيزه كردن و تعميم نوعى تجربه‌ی شفاف و واضح كه در برابر انظار همگان قرار دارد، عرضه مى‌كند. از آن‌جايى كه هيچ نوع هيروگليف اجتماعى وجود ندارد تا رمزگشايى‌اش كنيم، ما با نوعى تناظر كامل ميان نظريه و عملِ جنبش كارگران مواجهيم. در رابطه با ساختنِ وحدتِ طبقاتى، آدام پرزورسكى ويژگى غريب متن كائوتسكى را خاطرنشان كرده است: در حالى‌كه ماركس از زمان نوشتنِ كتابِ فقر فلسفه، وحدتِ ميان الحاق اقتصادى و سازمان‌دهى سياسى طبقه‌ی كارگر را به‌منزله‌ی فرايندى ناتمام ارائه كرد، اين همان فاصله و شكافى بود كه تمايز ميان «طبقه‌ی درخود» و «طبقه‌ی براى خود» مى‌كوشيد تا آن را پر و مسدود كند. كائوتسكى، چنان استدلال مى‌كند كه گويى طبقه‌ی كارگر از پيش فرماسيون وحدتِ خويش را تكميل كرده است. «على‌الظاهر كائوتسكى بر اين باور بوده است كه در سال ۱۸۹۰، فرماسيون پرولتاريا به شكل يك طبقه، نوعى عمل انجام شده بود؛ پرولتاريا از قبل به‌منزله‌ی يك طبقه شكل يافته بود و در آينده نيز، به همين شكل باقى خواهد ماند. پرولتارياى سازمان‌يافته هيچ‌چيزى را براى انجام دادن باقى نگذاشته بود، مگر پي‌گيرى ماموريتِ تاريخى‌اش و حزب نيز فقط مى‌تواند در تحققِ آن مشاركت كند.» به همين‌نحو، وقتى كائوتسكى به پرولتاريزه شدن و فقر روبه گسترش، به بحران‌هاى ناگزير سرمايه‌دارى، يا به‌وقوع ضرورى سوسياليسم ارجاع مى‌دهد، به‌نظر مى‌رسد كه او از گرايشاتِ بالقوه‌اى كه توسط تحليل نظرى عيان مى‌شوند، سخن نمى‌گويد، بل‌كه سخن او درباره‌ی واقعيات به‌نحو تجربى مشاهده‌پذير در دو مورد اول [پرولتاريزه شدن و فقر و بحران‌هاى سرمايه‌دارى] و نوعى گذار كوتاه‌مدت در مورد سوم [وقوع سوسياليسم] است. به‌رغم اين واقعيت كه «ضرورت»، مقوله‌اى غالب و مسلط در گفتار او محسوب مى‌شود، اما كاركرد اين مقوله نه ضمانتِ نوعى معنا وراى تجربه، بل‌كه سيستماتيزه كردنِ خودِ تجربه است.

 

افزون بر این، آنان تنها راه نيل به دموكراسي راديكال (اتوپياي پساماركسيستي) را، استقبال از تعدد و تنوعِ استراتژي‌هاي رهايي مي‌دانند. از اين منظر، اگرچه سوسياليسم كماكان عنصرِ ضروري دموكراسي راديكال است، لكن تنها يك عنصر در ميان انبوهي از عناصر ديگر است. در واقع، در مقابل بازسازي يك جامعه‌ی سلسله‌مراتبي، آلترناتيو چپ بايد تعيين جايگاه خود در عرصه‌ی انقلابِ دموكراتيك و گسترش زنجيره‌هاي همگوني ميانِ كانون‌هاي مختلفِ مقاومت و مبارزه عليه ظلم و سركوب باشد. بنابراين، وظيفه‌ی چپ نمي‌تواند كنار گذاشتن ايدئولوژي ليبرال‌دموكراسي باشد، بل‌كه برعكس، تعميق و گسترشِ آن در جهتِ يك دموكراسي راديكال و متكثر است.

 

هم‌چنین، به اقتضای چنین مواصع تئوریکی، لاکلاو و موف اگرچه هم‌چون پساساخت‌گراها، دل‌مشغول زير سؤال بردنِ اسطوره‌ی منشاهايي كه بر فلسفه‌ی تاريخ ماركسيسم حاكم‌اند، هستند، و از اين طریق نیز، درصدد تضعيفِ منطقِ سرمايه به‌عنوان اساسِ تاريخ، و در نتيجه، به حاشیه راندنِ ايده‌ی عقلانيتِ بنيادين اقتصادي و اصل ارتباط دروني ميان ساختار اقتصادي و يك طبقه‌ی جهاني هستند، اما، در همان حال تصریح می‌کنند که از بين بردن اسطوره‌ي منشاءها، به معني رد ماركسيسم نيست، چون اين‌كار يعني فرض سنتِ ماركسيستي به‌عنوان يك واحدِ به‌هم پيوسته كه نادرست است. هدف آن است كه ماركسيسم و مقولاتِ اساسي آن را از منظر مشكلات و موقعيتِ كنوني خودمان مورد بازبيني قرار دهيم. اگر نوع ادعاها و مقولاتي كه از اين طريق به آن‌ها مي‌رسيم، با آن‌چيزي كه ماركسيسم ناميده مي‌شود متناسب نباشد، به اين علت است كه اين ادعاها از ماركسيسم فراتر مي‌روند و اگرچه ريشه در سنتِ ماركسيستي دارند، ولي بايد آن‌ها را تحتِ عنوان پساماركسيسم توسعه داد.

 

2

لاکلاو و موف، برای سامان دادنِ این نظامِ اندیشگیِ چندچهره، در نخستین گام، به تعریف و ترسیم یک «جغرافیای مشترک گفتمانی» در میانه‌ی جريان‌هاي نظري و فلسفي متعدد و متنوع هم‌چون: «واسازيِ» دريدا، «تبارشناسي» و «ديرينه‌شناسيِ» فوكو، «روان‌كاويِ» لاكان، «پديدار‌شناسيِ» هوسرل و هايدگر، «پراگماتيسمِ» رورتي، زبان‌شناسي و نشانه‌شناسيِ مدرنِ (سوسور، بارت و...)، رهيافت «فراتحليليِ» ويتگنشتاين و «هژمونيِ» گرامشي، می‌پردازند. آن‌چه اين گرايشاتِ گوناگون فكري-معرفتي را به‌صورت يك پيكره‌ی همگون و سازواره جلوه‌گر مي‌سازد، کنشِ تدوین یا مفصل‌بندي (نامي كه به هر كنشي كه رابطه‌اي را ميان عناصر گوناگون ايجاد كند، به‌گونه‌اي كه هويتِ آنان در اثر اين كنش تغيير كند، داده شده است)آنان پيرامون آموزه‌اي كاملاً ربطي است. این آموزه‌ی ربطی نیز، به‌نوبه‌ی خود، ریشه در رویکردهای گفتمانی نوین دارد.

 

ارمغانِ این نظامِ اندیشگی پیچیده در عرصه‌ی سیاست و اجتماع، آموزه‌های نوینی هستند كه در بسترِ آنان «ميكروفيزيكِ قدرت» جاي «ماكروفيزيكِ قدرت»؛ «ميكروپلتيك» جاي «ماكروپلتيك»؛ «زیست‌قدرت» و «قدرتِ ابژه/ سوژه‌ساز» جاي «قدرتِ حاكم» مي‌نشينند. رقابت سياسي، به‌عنوان تلاش نيروهاي رقيبِ سياسي براي تثبيتِ نسبي دال‌هاي مذكور، در قالبِ پيكره‌هايي خاص معنا مي‌يابد. هژموني، به‌عنوان تثبيتِ نسبي رابطه‌ی بين دال و مدلول و نظريه‌اي در بابِِ تصميماتي كه در عرصه‌اي غير‌قابل تصميم‌گيري اتخاذ مي‌گردند، تعريف مي‌شود. قدرت، نشانه و ردپاي حدوث در درونِ ساختار تعريف مي‌شود.جامعه، به‌مثابه پدیده‌ای محسوس، و واحدي كه فرايندهاي جزئي خاص خود را بنا مي‌نهد، غير‌ممكن دانسته مي‌شود. عرصه‌ی سياست، عرصه‌ی بازي تكثرها، تمايزها، و ساحتی غيرعقلاني و پيش‌بيني‌ناپذير تصوير مي‌شود.تصورات (اخلاقي، سياسي و معرفت‌شناختي)، بدونِ زمينه فرض شده، و بنابراين، آنان را حاصلِ ساختارهاي قدرت دانسته كه به‌طور ناخودآگاه سياسي مي‌باشند. تمركز بر رخداد مي‌شود؛ اين سخن، بدين‌معناست كه قدرت، صرف‌نظر از جايگاه آن در «واقعيت» و ارتباط با جبر «مادي»، در معرضِ چنگ يازيدن، جابه‌جايي و نيز تكرار است.

 

3

بی‌تردید، زمانی که از نحله‌ای به‌نام «پسامارکسیسم» سخن می‌گوییم، گفتمان و یا جنبشی واحد را مفروض نگرفته‌ایم، بل‌که توجه داریم که در زیرِ آسترِِ این نام، «جنگِ مواضع و منظر»های گوناگون برپاست. به بیان دیگر، پسامارکسیسم، پدیده‌ای چندوجهی، ناهمگن و آکنده از پارادوکس است. آن‌چه این خرده‌گفتمان‌های گوناگون را در یک پیکره‌ی واحد سامان می‌دهد، وجودِ یک نقطه‌ی گره‌ای یا کانونی سلبی به‌نام «مارکسیسم ارتدکس» است. در واقع، رویکردهای متکثر پسامارکسیستی در آن‌جا که سرشت فروکاهنده، تقلیل‌گرا، گوهرگرا، طبقه‌گرا، اقتصادگرا و ضددموکراتیک مارکسیسم را با چالش مواجه می‌کنند، اما در عین حال، از التزام سیاسی مارکس الهام می‌گیرند، به یکدیگر رسیده و نوعی جغرافیای مشترکِ گفتمانی را شکل می‌دهند.

 

با اندکی تامل در آثارِ اندیشه‌ورزان مارکسیستی هم‌چون آدورنو، آرنت، تورن، جیمسون، هاروی، بودریار، سوجا، هبدایگ، لیوتار، لاکلاو، موف، هابرماس، ژیژک، و... می‌توان جغرافیای مشترک و متمایز منظری و نظری آنان را تشخیص و تمیز داد. برای نمونه، در ادبیاتِ آدورنو، نقدی بر «اندیشیدن اینهمان‌ساز»، «علم پوزیتیویستی»، «آگاهی شیء‌واره»، «روش و منش استعلایی ایدئولوژی»، «تبدیل دنیا به یک زندان روباز توسط سرمایه‌داری»، «منطقِ مبتنی بر اثبات و ایجابیت»، و در ادبیاتِ آرنت، نقدی بر «توتالیتاریسم»، «فاجعه‌ی بی‌حقوقی»، «مبتذل شدن سیاست»، مشاهده می‌شود. در همین جغرافیای فراخ نظری، در دیدگاه تورن تاکیدی بر نارسایی نظریه‌ی انعطاف‌ناپذیری که جامعه را کلِ اندام‌وار و کارکردمندی می‌داند که وجه مشخصه‌اش اساسا بازتولید خود است، جامعه چیزی جز کنشِ اجتماعی نیست، زیرا نظم اجتماعی هیچ‌گونه تضمینِ فرااجتماعی برای موجودیتِ خویش ندارد، طبقه به‌عنوان مقوله‌ای توضیحی باید جای خود را به جنبشِ اجتماعی بدهد، سوژه، به‌جای آن‌که اصلِ وحدت‌بخش باشد، چنان‌که در جنبشِ روشن‌گری بود، نیروی تازه‌نفسی است که عرصه‌ی پاره‌پاره‌ی فرهنگ را بازسازی می‌کند، می‌شود، و در ساحتِ اندیشگی جیمسون هیچ تردیدی نیست که «ما در متن فرهنگِ پسامدرنیسم قرار داریم... تقبیحِ سهل و ساده‌ی آن همان‌قدر غیرممکن است که تجلیل سهل و ساده‌ی آن تباهی و انحطاط محسوب می‌شود»، پیدایش وضعیتِ پسامدرن تاثیر فرساینده‌ای بر «نقدهای ایدئولوژیک قدیمی‌مسلک، و الهام‌های اخلاقی آتشین» داشته است، ما نیازمند پدید آوردنِ صورت‌های نوینی از بازنمایی هستیم که مناسبِ حال مکان جهانی سرمایه‌ی چندملیتی باشد، کنش و مبارزه‌ی سیاسی متوقف نشده، بل‌که به‌نحو فزاینده‌ای اشکال «دردسرآفرین» غیرطبقاتی یافته است. در گفته‌های سوجا و هبدایگ، پسامدرنیسم سرزمینی است که باید فتح شود نه این‌که ترک گفته شود، سرزمینی که در آن هم می‌توان و هم لازم است که سیاستِ پسامدرنی را پی‌ریزی کرد که بر تنوع و گوناگونی، مقاومت و رمزگشایی استوار باشد تا با شکل‌های ارتجاعی سیاستِ پسامدرن مقابله شود، شکل‌های رادیکال تجدیدِ ساختار که در حال حاضر در جریان هستند، چهارمین مرحله‌ی مدرنیزاسیون سرمایه‌داری را تشکیل می‌دهند، مرحله‌ی نوینی که نمی‌توان آن را به لحاظ عملی و سیاسی فقط با ابزارها و بینش‌های متعارف و مرسوم مارکسیسم مدرن یا علوم اجتماعی رادیکال، درک کرد (سوجا)، تجدید بنای مارکسیسم دیرگاهی است که به تاخیر افتاده است (سوجا)، پسامدرنیسم امکانی برای واسازی و تجدیدِ بنای مارکسیسم فراهم می‌آورد (سوجا)، ما باید بیاموزیم بدون انواع ضمانت‌هایی زندگی کنیم که روزگاری به‌نظر می‌رسید پروژه‌های بشری را توجیه و تصویب می‌کردند (هبدایگ)، هیچ قطعیتی در روایت‌های بزرگ، هویت‌های پایدار، و معناهای ثابت و حتمی وجود ندارد: همه‌ی روابط اجتماعی و معنایی قابل منازعه و بنابراین، تحول‌پذیرند, همه چیز سیال و جاری به‌نظر می‌رسد, هیچ نتیجه‌ای قابل پیش‌بینی نیست (هبدایگ)، مارکسیسمی که در حالِ پیدایی است، مارکسیسمی بدونِ ضمانت‌ها است، مارکسیسمی که بنیان‌های فلسفی و معرفت‌شناختی تضمین‌شده‌ی خود را از دست داده است (هبدایگ) ملاحظه می‌شود.

 

افزون بر این، با پسامارکسیسم نمی‌خواهیم به یک پدیده‌ی مشخص و واحد که ریشه در علتی مشخص و واحد دارد، دلالت دهیم، بل‌که می‌خواهیم فضایی در میان تحلیل‌ها و تعلیل‌ها بیابیم تا امکان نگریستن به این پدیده از سویه‌ها و منظرهای مختلف را بیابیم. به بیان دیگر، در ارائه‌ی تصویری واقعی‌تر از این پدیده، ناگزیر از آن هستیم که هم بر این گفته‌ی زیگمونت باومن تاکید ورزیم که: پسامارکسیسم پدیده‌ای شرایط‌پروده است. «رویدادهایی که در سال 1989 در کمربند اروپای شرقی-مرکزی اردوگاه رژیم‌های کمونیستی رخ داد مناسب‌ترین اختتامیه برای سده‌ی بیستم بود که باید در تاریخ به‌نام عصرِ انقلاب‌ها ثبت شود. این رویدادها، نقشه‌ی سیاسی جهان را تغییر دادند...» ، و بستری برای رویش و پیدایشِ پسامارکسیسم فراهم آوردند. شاید هم با ریچارد ساکوا هم‌صدا شویم و بگوییم: «اگر حسابِ مارکس را از هر مسئولیتی در مورد تحول کمونیسم عملی به نوع استالینیستی آن جدا کنیم، به هر حال، همان‌گونه که بسیاری از اصلاح‌طلبان روس در جریان پرسترویکا گفتند، استالینیسم از دل دین بودا که بیرون نیامد!». این جریان ریشه‌های محکمی در گرایشِ مارکس به درهم‌ریختن الگوهای پیچیده‌ی تکامل تاریخی و افتراقِ سیاسی ـ و تبدیل آن‌ها به مقولاتِ ساده‌شده‌ی اقتصادی ـ داشت. به‌ویژه، حوزه‌ی خودسالاری فردی و معاشرتِ مدنی، که با مفهوم جامعه‌ی مدنی مشخص می‌شد، در اندیشه‌ی مارکس تا حد حوزه‌ی مناسباتِ استثمارگرانه‌ی شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری تقلیل می‌یافت. اکونومیسم، که ریشه‌های ژرفی در اندیشه‌ی مارکس داشت، در دورانِ استالین رونق گرفت، دورانی که در آن سوسیالیسم کم‌تر به‌عنوان کیفیتِ مناسباتِ بین مردم (نوع انسان‌گرایانه‌ای که بعدها از سوی دویچک و گورباچف مطرح شد) و بیش‌تر به‌عنوان مناسباتِ بین چیزها ـ و بیش از هر چیز مالکیتِ اشتراکی وسایل تولید ـ تعریف می‌شد. ... همان‌گونه که اچ. کار گفته است، «بدون استالین انقلاب اکتبر گرفتار شن‌زارهای روسیه‌ی دهقانی می‌شد». بیش‌تر رهبران انقلابی بزرگ برای نجات دستاوردهای اساسی انقلاب مجبورند به عناصری از آن خیانت کنند.

 

در این مسیر، هم‌چنین نیازمند آن هستیم که با آلن بدیو همراه شویم و «مرگ كمونيسم» را ناظر بر اين معنا بدانیم كه آن‌چه ديرزماني است كه در عرصه‌ي فرانمايي مرده ـ آن «ما»ي رمزي كه تفكرِ سياسي از انقلابِ اكتبر، يا از 1793، فلسفه‌ي «با‌هم‌بودن» را مشروط و مقيد بدان گرداند ـ بايد در حوزه‌ي بازنمايي نيز بميرد. هر آن‌چه ديگر از قوه و توان امر كثير ناب بي‌بهره است ديگر نمي‌تواند توانايي‌هاي امر واحد را حفظ كند، و نیز با او هم‌صدا بگوییم: «مرگِ كمونيسم» در هياهوي لفاظي‌ها و سخن‌پراكني‌ها همواره در كنار «فروپاشي امپراتوري شوروي» مي‌آيد. اين‌كه بدين‌قرار «كمونيسم» در تقدير آن‌چه فاني است با «امپراتوري» گره مي‌خورد، ثابت مي‌كند كه اين «مرگ» تنها رخدادِ مردن آن‌چيزي است كه پيش‌تر مرده است – زيرا «كمونيسم»، از نظرگاه سوژه، نام اجتماع كلي و شامل، پايان جامعه‌ی طبقاتي و بدين اعتبار، مخالف هرگونه امپراتوري بود. ... برون از دولت، «كمونيسم»، در گيرودار شورش و شعار، مدت‌های ناچيزي بيش از آرامگاه يك «ما»ي از دين‌رسته نبود؛ و نیز، با آنانی هم‌آواز شویم که پسامارکسیسم را پروسه و پروژه‌ی پسالنینیستی دانسته و بر این اعتقادند که برای دمیدن جانِ تازه در کالبدِ پروژه‌ی سیاسی رادیکال، ما باید میراثِ لنینیستی را پشت‌سر گذاریم¨... تمرکز مدام بر پیکار طبقاتی، تلقی از حزب در مقام یگانه شکل ممتاز سازمان‌دهی و قبضه‌ی قدرت به‌شیوه‌ای انقلابی و خشن، و متعاقبِِ آن «دیکتاتوری پرولتاریا»... یا مگر نه این‌که این‌ها جملگی همان «مفاهیم نیمه‌مرده»ای‌اند که باید کنار گذاشته شوند اگر بناست چپ در شرایط سرمایه‌داری «مابعد صنعتی» متاخر، بخت و اقبالی به‌چنگ آورد.

 

ژیژک را نیز، فراموش نمی‌کنیم. وی، در تحلیلی از فروپاشی کمونیسم می‌‌نویسد: اگر در از هم‌پاشی «سوسیالسیمِ واقعاً موجود» یک کارگزار سیاسی وجود داشت که کاملا شایسته است بگوییم نقشش تراژیک بوده، کمونیست‌هایی بودند که قولِ خود را مبتنی بر یک انتقالِ صلح‌آمیز و بدونِ خشونت به دموکراسی حزبی زنده کردند. آن‌ها از همان ابتدا در پارادوکس خودآگاهی فرویدی گیر افتادند: هر چه بیش‌تر راه را برای مخالفان باز کردند و بیش‌تر به قواعد بازی دموکراتیک تن دادند، سنگین‌تر از سوی مخالفان به تمامیت‌طلبی محکوم شدند، بیش‌تر مورد سوء‌ظن قرار گرفتند که آن‌ها دموکراسی را فقط «در حرف» پذیرفتند، چرا که واقعاً در دسیسه‌های شیطانی علیه آن دست داشتند…. تغییراتِ درکِ مردم نیز از کمونیست‌ها با گرایش‌های دموکراتیک معما‌گونه بود: در راه حرکت به‌سمتِ دموکراسی تا «نقطه‌ی غیرقابل بازگشت»، مردم به‌خود آمدند که می‌توانند روی آن‌ها حساب باز کنند تا به‌واسطه‌ی آن‌ها زیر فشار نیروهای کاملاً ضددموکراتیک تاب بیاورند و یک انتخاباتِ آزاد برگزار کنند؛ در حالی‌که این واضح بود که اگر انتخاباتِ آزادی برگزار می‌شد، آن‌ها ناگهان تبدیل به دشمن می‌شدند.

 

این تحلیل بری اسمارت را هم قابل تامل می‌دانیم که مارکسیسم از همان بدو پیدایش خود همواره به‌نحوی دچارِ بحران بوده است. با توجه به این‌که هدفِ اصلی مارکسیسم درگیری فکری و سیاسی با شیوه‌های تولید پویا و متغیر سرمایه‌داری و دگرگونی‌های ملازم با آن در زندگی اجتماعی، فرهنگی و سیاسی بوده است، حضور همیشگی حسِ بحران در مارکسیسم چندان شگفت‌آور نیست؛ در واقع، این بحران را می‌توان خصیصه‌ای ضروری، و حتی نشانه‌ای مثبت تلقی کرد. تاریخ مارکسیسم آکنده از مشاجره‌های آتشین، نقاط عطف، فراخوان‌های مکرر به توضیح و بازنگری، و هم‌چنین بازتفسیرها و بازتقریرهایی بوده است که در پی تاملاتِ انتقادی روی تغییر اوضاع اقتصادی، اجتماعی و دستاوردهای نظری و تحلیلی، پیش می‌آمد. تصور مارکسیسم پسامدرن یا پسامارکسیسم، به همین متن و زمینه‌ی کلی تعلق دارد، مادامی که آن را پاسخی به تغییرات اوضاع اجتماعی، سیاسی و نظری محسوب کنیم.

 

با این بیان، اسمارت می‌خواهد به‌ما بگوید که برای فهم پسامارکسیسم (یا مارکسیسم پسامدرن) و نیز برای درک تداوم سرمایه‌داری، فروکش کردن مبارزه‌ی طبقاتی و شکستِ سوسیالیسم، به چیزی بیش از بازگشت به تغذیه از «مارکسیسم ناب» نیاز داریم، چون به این ترتیب دچار سوء‌هاضمه‌ی تحلیلی و سیاسی خواهیم شد. تمامی آن تخیلاتِ سیاسی که محور مارکسیسم هستند، اکنون با نظم (بی‌نظمی) دنیای پسامدرن هیچ انطباقی ندارند. تصوراتِ مربوط به سوژه‌های جهانی، یکتایی یا وحدت، تاریخ و جامعه به‌منزله‌ی ساختار قابل فهمی که می‌توان بر مبنای موقعیت‌های طبقاتی بر آن غلبه‌ی فکری یافت و آن را به‌صورت نظم عقلانی و شفافی از طریق کنش سرنوشت‌ساز سیاسی از نو تاسیس کرد، همگی با پیدایش نهضت‌های اجتماعی و سیاسی متعدد و متکثر، و شکل‌های گوناگون مبارزه، رنگ باخته‌اند. برای تحلیل این مبارزه‌های اجتماعی و سیاسی معاصر، با پذیرش ماهیتِ خاص و مستقل آن‌ها، باید از این پندار کلاسیکِ مارکسیستی دست برداریم که «تاریخ و جامعه به‌مثابه‌ی کلیت‌های قابل درک بر اساس قوانینی شکل می‌گیرند که به‌لحاظ مفهومی قابل توضیح‌اند، و مفهوم «هژمونی» را به‌کار گیریم، مفهومی که «منطق تصادف و احتمال تاریخی و اجتماعی» را وارد ملاحظات سیاسی می‌کند.

 

در کنار این منظرها و نظرها، این قلم در قلم‌روی خود، نیم‌نگاهی هم به رویکردهایی دارد که تلاش دارند تمایلاتِ پسامارکسیستی را یا به‌مثابه بازگشت به مارکسیسم-لنینیسم (یعنی بازگشت به سیستم «شورائی» حاکمیت بلشویکی، کنترل‌های کارگری بر تولید و توزیع فرآورده‌های اجتماعی،شیوه‌ی بلشویکی، برخورداری کارگران از حقِ برگماری و برکناری مسئولین در رده‌های مختلفِ اداره‌ی امور جامعه، دولت تصمیم‌گیرنده و مجری تصمیماتِ خویش، تعیینِ میزان حداکثر حقوق‌ها در جامعه معادل با دستمزد متوسط یک کارگر)، توضیح دهند و یا به‌مثابه گذر و گذار از آن سوسیالیسمی که کوشید جامعه‌ی سوسیالیستی موجود را با دنبال کردن «راه سوم سوسیال رفرمیستی» و نه آن سوسیالیسمی که بر پایه‌ی یک حزب پیشتاز و مالکیتِ دولتی و جمعی و برنامه‌ریزی مرکزی ایجاد شده بود، اصلاح کند توضیح دهند. 

 

4

به‌رغم این همراهی‌ها و همسویی‌های منظری و نظری، کماکان با هجوم پرسش‌های گوناگون مواجه‌ایم که هرگونه تحلیل مشخص از این پدیده‌ی مشخص را به چالش می‌کشند. پرسش‌هایی نظیر: آیا پسامارکسیسم محصول طبیعی و بدیهی فروپاشی رژيم‌هاي شبه‌اقتدارگرای حاكم بر جوامع کمونیستی است؟ آیا سقوط كمونيسم «واقعا موجود» دال بر پايان رويارويي ژئوپولتيكي نظام‌هاي اجتماعي رقيب، و نیز، بيان‌گر فراگذشتن از ستيزِ ايدئولوژيكي سوسياليسم و سرمايه‌داري است؟ آیا پسامارکسیسم را می‌توان در امتدادِ «مارکسیسم ـ لنینیسم» تعریف کرد؟ آیا می‌توان ریشه‌ی رشد «اندیشه‌ی پسامارکسیستی» را در فروپاشی ایدئولوژی رسمی سابق یعنی در آخرین مرحله‌ی بحرانِ آن ایدئولوژی جست؟ آیا پسامارکسیسم، آن‌گونه که شارل بتلهام می‌گوید، نتیجه‌ی نفی ـ نه همیشه صریح ـ دنیای توهم‌انگیز و قطبیِ «مارکسیسم ـ لنینیسم استالینی»، و بازگشت به اصل واقعیت، است؟ آیا می‌توان فروپاشی جهان کمونیسم و گذار به پسامارکسیسم را ناشی از توطنه‌ی امپریالیسم امریکا دانست؟ و آیا می‌توان مرگ کمونیسم را در تولد دوباره‌ی آن (اصلاحاتِ گورباچفی) جست‌وجو کرد؟ آیا می‌توان پسامارکسیسم را تحولی ضروری، و پاسخی مناسب به اوضاع تغییریافته‌ عصر کنونی، تلقی کرد؟ آیا می‌توان آن‌ را صرفا به‌عنوان صورتِ دیگری از جریان «تجدیدنظرطلبی» یا نوعی انحراف و بدعت‌ از مارکس و مارکسیسم فرض کرد؟

 

برای یافتن پاسخی برای این پرسش‌ها، مباحث خود را پیرامون محورهای زیر سامان می‌دهیم:

جلسه‌ی 1. روایتِ بی‌قراری فراگفتمان مارکسیستی

جلسه‌ی 2. روایتِ بی‌قراری دولت‌های فزون‌حمایتی ـ جماعتی مارکسیستی

جلسه‌ی 3. پسامارکسیسم و پسامارکسیسم

جلسه‌ی 4. پسامارکسیسم و زبان

جلسه‌ی 5. پسامارکسیسم و گفتمان

جلسه‌ی 6. پسامارکسیسم و جامعه

جلسه‌ی 7. پسامارکسیسم و ساختار

جلسه‌ی 8. پسامارکسیسم و سیاست

جلسه‌ی 9. پسامارکسیسم و ایدئولوژی

جلسه‌ی 10. پسامارکسیسم و هژمونی

جلسه‌ی 11. پسامارکسیسم و آنتاگونیسم

جلسه‌ی 12. پسامارکسیسم و دموکراسی

جلسه‌ی 13. پسامارکسیسم، سوژه و هویت

جلسه‌ی 14. پسامارکسیسم و کارگزار تاریخی

جلسه‌ی 15. پسامارکسیسم در نقد دیگران

 

 منابع

Laclau, E. and Mouffe C., Hegemony and the Socialist Strategy; Towards a Radical Democratic Politics, Translated by Winston Moore and Paul Cammack, (London: Verso, 1985(

Touraine, Alain, The Self-Production of Society, trans. Derek Coltman (Chicago: University of Chicago Press, 1977)

Jameson, F., “Cognitive MappingL, in C. Nelson and I. Grossberg (eds.), Marxism and Interpretation of Culture (London: Macmillan, 1988), also see Jameson, F., “Postmodernism on the cultural logic of late capitalist”, New Left Review, 146

Sim, Stuart (ed.), Post-Marxism: a Reader (Uk: Edinburgh University Press, 1998)

Sim Stuart, Spectres and Nostalgia: Post-Marxism/Post-Marxism, in Stuart Sim (ed,), Post-Marxism: A Reader (UK: Cambridge University Press, 1998)

Roger Keeran and Thomas Kenny, Socialism Betrayed: Behind the Collapse of the Soviet Union (NewYork: International Publishers, 2004

Laclau, E., New Reflection on the Revolutions of Our Time (London: Verso, 1990)

Laclau, E., (ed.), The Making of Political Identity (London: Verso, 1994)

Bernstein, E., Evolutionary Socialism: A Criticism and Affirmation (NewYork: 1961)

Kautsky, I.K., The Dictatorship of the Proletariat (UK: Manchester, 1918)

Gramsci, Antonio, Selections from Prison Notebook, Edited and translated by Quinton Hoare and Geoffrey Nowell Smith (LondonL Lawrence and Wishart, 1971)

Poulantzas, Nicos, Political Power and Social Classes (London: New Left Books, 1973)

Hindess, Barry and Hirst, Paul Q., Pre-Capitalist Modes of Production (London: Routledge & Kegan Paul, 1975(T also see, Mode of Production and Social Formation (London: MacMillan Press Ltd., 1977)

Bahro, Rudolf, The Alternative in Eastern Europe (London: New Left Books / Verso, 1978)

Howard, D., The Marxism Legacy (London: Macmillan, 1977)

. Gorz, A., Farewell to the Working Class: An Essay on Post-Industrial Socialism (London: Plato Press, 1982)

Laclau, E., “Postmarxism without apology”, New Left Review, 166, November-December: 79-106

Laclau Ernesto, Discourse, a paper presented in Essex University (UK, 1992)

Torfing, J., “A Hegemony Approach to Capitalist Regulation”, in R. Bertramsen, J. Thomsen and J. Torfing (eds), State, Economy and Society (London: Unwin Hyman, 1991) 

Chantal Mouffe, C.,  “Feminism, Citizenship and Radical Democratic Politics”, in Linda, Nicholson and Steven Seidman (eds) Social PostModernism, beyond Identity Politics (Cambridge: Camb. Univ. Press, 1999)

Chantal Mouffe, the Return of the Political (London & New York: Verso, 1993)

Chantal Mouffe, “Democratic Identity and Pluralist Politics”, in Ron Bontekoe and (eds), Justice and Democracy (Hawaii: Honolulu University press, 1997)

Heller, A. and Feher, F., The Postmodern Political Condition (Cambridge: Polity Press, 1988)

 بدیو، آلن، فلسفه/سیاست.هنر/عشق، ترجمه مراد فرهادپور و دیگران (تهران: غزال، 1388)

ژیژک، اسلاوی، گزیده مقالات: نظریه، سیاست، دین، ترجمه مراد فرهادپور و دیگران (تهران: گام نو، 1384)

اسمارت، بری، شرایط مدرن، مناقشه‌های پست‌مدرن، ترجمه حسین چاوشیان (تهران: اختران، 1383)

ساکوا، ریچارد، پساکمونیسم، ترجمه محسن حکیمی (تهران: انتشارات آشیان، 1385)

کولاکوفسکی، لشک، جریان‌های اصلی در مارکسیسم، ترجمه عباس میلانی، جلد دوم (تهران: انتشارات آگاه، 1384)

تام باتامور و ديگران، فرهنگ‌نامه‌ي انديشه‌ي ماركسيستي، ترجمه اكبر معصوم‌بيگي (تهران: نشر بازتاب‌نگار، 1388)

لیف، تونی، روزا لوگزامبورگ، ترجمه نسترن موسوی (انتشارات روشنفکران، 1375)

کورتس، روبرت، پسامارکسیسم و پرستش کار، ترجمه ش. والامنش، نقد، شماره 18، اردیبهشت 1375)

ماتیوز، اریک، فلسفه‌ی فرانسه در قرن بیستم، ترجمه محسن حکیمی (تهران: نشر ققنوس، 1378)

بتلهایم، شارل، سال‌های گورباچف؛ انقلاب سوم یا پرسترویکا، ترجمه تاصر فکوهی (تهران: نشر نی، 1381)

لاکلاو، ارنستو، واسازی، عمل‌گرایی، هژمونی، در شانتال موف (ویراستار)، دیکانستراکشن و پراگماتیسم (تهران: گام نو، 1385)